لغت نامه دهخدا
پابوس. ( مص مرکب مرخم، اِ مص مرکب ) پای بوس. تشرف بخدمت. پا بوسیدن. ( غیاث اللغات ). زیارت: به پابوس علی بن موسی الرضا علیه السلام مشرف شدن. || ( نف مرکب ) پابوسنده. ( غیاث اللغات ).
پابوس. ( مص مرکب مرخم، اِ مص مرکب ) پای بوس. تشرف بخدمت. پا بوسیدن. ( غیاث اللغات ). زیارت: به پابوس علی بن موسی الرضا علیه السلام مشرف شدن. || ( نف مرکب ) پابوسنده. ( غیاث اللغات ).
= پای بوس: ۱ - ( ص فا. ) بوسندة پا. ۲ - (حامص. ) پای بوسی، تشرف به خدمت.،به ~ کسی رفتن به خدمت او رسیدن.
۱. پا بوسیدن، بوسیدن پای کسی.
۲. [مجاز] زیارت کردن.
۳. [مجاز] به دیدار شخص بزرگی رفتن.
۴. (صفت فاعلی ) آن که پای کسی را ببوسد، پابوسنده.
۵. (صفت فاعلی ) کسی که به دیدار شخص بزرگی برود.
پای بوس، بوسیدن پا، زیارت کردن، به دیداربزرگی، رفتن، پابوسنده، آنکه پای کسی راببوسد
( اسم ) بوسند. پا آنکه پای کسی را بوسد ۲ - پای بوسی تشریف بخدمت: بپا بوس علی بن موسی الرضا مشرف شدم. یا به پابوس کسی رفتن. بخدمت او رسیدن حضور او مشرف شدن.
پای بوس تشرف بخدمت
پای بوس:
بوسندة پا.
پای بوسی، تشرف به خدمت.؛به ~ کسی رفتن به خدمت او رسیدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دولت پابوس دوست گر دهدم دست با همه پستی رسد به عرش کلاهم
💡 در کنار دایه ات می کرد پابوسی تو را داغ خدمتگاریت را ماه دارد بر جبین
💡 اندیشه پابوس خیالی است زمین گیر ما را که به گرد تو رسیدن نگذارند
💡 شام آمد و رفت سر به پابوس خیال بر تخت شهی نشست کاووس خیال
💡 محتشم حسرت پابوس تو چون برد به خاک جانفشانیش به پای تو غلط بود غلط
💡 به لطفش کرد شاهان را سرافراز به پابوسش سران را ساخت ممتاز