مُفَتِّح ریشهای عربی دارد و از لحاظ دستوری، صفت فاعلی به شمار میآید. مطابق تعریفهای کلاسیک لغتنامه، این اصطلاح به معنای گشاینده و بازکننده است. لغتشناسان بزرگی چون مرحوم علیاکبر دهخدا، که در یادداشتهای شخصی خود این تعریف را تأیید کردهاند، و همچنین مدخلهای موجود در فرهنگهای جامع، نظیر «ناظم الاطباء»، بر این معنای اصلی تأکید دارند و مُفَتِّح را به عنوان عنوانی برای فرد یا عاملی که عملیات بازگشایی را انجام میدهد، ثبت کردهاند. این واژه ماهیت یک عمل فعال و آغازگر را در خود مستتر دارد.
اگرچه معنای لغوی مُفَتِّح مستقیماً به گشایش فیزیکی (مانند باز کردن در یا قفل) اشاره دارد، اما در متون ادبی، دینی و رسمی، اغلب دلالتهای معنایی عمیقتری را نیز در بر میگیرد. این واژه میتواند به صورت استعاری به شخصی اطلاق شود که گرههای فکری، علمی یا اجتماعی را باز میکند، مشکلات پیچیده را حل مینماید، یا راهی نو در پیش روی دیگران میگشاید. در این بُعد، مُفَتِّح فراتر از یک عامل ساده، به منبع الهام، تسهیلگر مسیرهای دشوار، و کلیدِ آغازِ تحولات جدید تبدیل میشود و این گستردگی معنایی، کاربرد آن را در ساختارهای بلاغی غنیتر میسازد.
مفتح. [ م ُ ف َت ْ ت ِ ] ( ع ص ) گشاینده. بازکننده. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) ( ناظم الاطباء ):
ای بند مرا مفتح از تو
سودای مرا مفرح از تو.نظامی.و رجوع به تفتیح شود.
- مفتح الابواب. رجوع به مدخل مفتح الابواب در ردیف خودشود.
|| ( اصطلاح طب ) به اصطلاح طب، هر آنچه مجاری بسته شده را باز کند. ( ناظم الاطباء ). دوایی است که به حرکت درمی آورد به سوی بیرون ماده ای را که در داخل تجویف منافذ مانده باشد تا مجاری باز باشند و این قوی تر از جالی است، مانند فطراسالیون و این خاصیت بدان جهت است که آن یا لطیف و محلل است و یا لطیف و مقطعو یا لطیف و غسال. و هر حِرّیف و هر لطیف سیال مایل به حرارت و مایل به اعتدال و هر لطیف حامض مفتح است. ( از قانون ابوعلی سینا کتاب دوم ص 149 ). نزد پزشکان، دارویی است که بیرون می آورد از مجرای مسدود، ماده ای که بیرون آمدن آن متعذر و متعسر بوده هنگام فعل حرارت غریزی در مجری، مانند کرفس. ( کشاف اصطلاحات الفنون ). دوایی است که محرک ماده واقع در تجویف منافذ یادهانه های آن است به سوی بیرون، مانند نطرون. ( از بحرالجواهر ). تفتیح کننده سده. گشاینده سده. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). و رجوع به مخزن الادویه شود. || فاتح و گیرنده شهر. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ).
مفتح. [ م ِ ت َ ] ( ع اِ ) کلید. ( دهار ) ( ترجمان القرآن ). کلید و هرچه بدان چیزی گشایند. مفتاح. ج، مفاتح. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ).
مفتح. [ م َ ت َ ] ( ع اِ ) خزینه. ( مهذب الاسماء ). خزانه و گنج و گنجینه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از محیط المحیط ). کنز. ( المعرب جوالیقی ). ج، مفاتح. ( اقرب الموارد ).
مفتح. [ م ُ ف َت ْ ت َ ] ( ع ص ) گشاده. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || شهر گرفته شده. ( ناظم الاطباء ). || ( اِ ) قلمی ( شعبه ای ) از خط عربی که از قلم ثقیل نصف ممسک استخراج شده و در نوشتن امور مربوطبه دادخواهی به کار می رفته و مخرجش نیز همان است و از آن سه قلم استخراج شده است. و رجوع به الفهرست ابن الندیم چ مصر صص 17-18 و ترجمه فارسی آن ص 12 شود.
- مفتح نصف؛ قلمی ( شعبه ای ) از خط عربی است که مخرج آن نصف ثقیل است. و رجوع به الفهرست ابن الندیم چ مصر صص 17-18 و ترجمه فارسی آن ص 14 شود.
(مُ فَ تَّ ) [ ع. ] ۱ - (اِمف. ) گشوده شده، باز شده. ۲ - (اِ. ) قلمی (شعبه ای از خط عربی که از قلم ثقیل نصف ممسک استخراج شده و در نوشتن امور مربوط به دادخواهی به کار می رفته ).
(مِ تَ ) [ ع. ] (اِ. ) کلید. ج. مفاتیح.
(مُ فَ تِّ ) [ ع. ] (اِفا. ) گشاینده، بازکننده.
گشاینده، بازکننده.
کلید، مفاتح جمع، گشاینده، بازکننده
( اسم ) ۱ - بازکننده گشاینده. ۲ - گشاینده سدد و آن دوایی را نامند که بحرکت در آورد ماده ای را که داخل مجاری و منافذ و تجاویف اعضائ مانده باشد بسوی خارج تا آنکه مفتوح گردد مانند فراسیون ( مخزن الادویه )
گشاده یا شهر گرفته شده
قلمی (شعبهای از خط عربی که از قلم ثقیل نصف ممسک استخراج شده و در نوشتن امور مربوط به دادخواهی به کار میرفته)
گشوده شده، باز شده.
گشاینده، بازکننده.
کلید.
مفاتیح.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گشاده بر تو علی رغم خصم هر ساعت هزار در ز سعادت مفتح الابواب
💡 بنان تو گه بخشش مُقَسّمُ الارزاق نهان تو گه کوشش مفتح الابواب
💡 گفتا که یامفتح الابواب افتتح بر روی ما گشای دری را که او ببست