قرون

لغت نامه دهخدا

قرون. [ ق َ ] ( ع ص ) ستور زود خوی کننده و سم پای بر جای دست نهنده. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || شتر که هر دو زانو به هم نهد وقت فروخفتن. || ناقه ای که دو پستان پیش و دو پستان پس را به هم نزدیک آرد. || ( اِ ) نَفْس. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || ( ص ) شتر ماده ای که شیر گرد آرد در پستان میان دو دوشیدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || دو خرما را با هم جمعکننده، یا دو لقمه فراهم کننده در خوردن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ). || من الابل، التی تجتمع بین محلبین فی حلبة. ( اقرب الموارد ).
قرون.[ ق ُ ] ( ع اِ ) ج ِ قَرْن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).

فرهنگ معین

(قُ ) [ ع. ] (اِ. ) جِ قرن.

فرهنگ عمید

= قَرْن

فرهنگ فارسی

جمع قرن
( اسم ) جمع قرن.یا قرون خالیه. قرنهای گذشته.
ستور زود خوی کننده و سم پای بر جای دست نهنده.

ویکی واژه

جِ قرن.

جمله سازی با قرون

💡 کمال ذات تو مقرون بذکر باقی باد که هر رنجی بر دست از پی آن برد

💡 همه مقبول و مستجاب شده همه مقرون به فتح باب شده

💡 دعای جاه تو از هر چه گویم اولیتر مباد جز باجابت دعاء من مقرون

💡 تا فلک را قران سعد بن است بخت با دولت تو مقرون باد

💡 بچشم تو همه سحرست و دلبری مقرون بروی تو همه لطفست و نیکویی منسوب

💡 آن بهین را بخویش کن مقرون از چه بر کمترین شوی مفتون