لغت نامه دهخدا
عمدی. [ ع َ ] ( ص نسبی ) منسوب به عمد. باتعمد. تعمداً. از روی قصد. رجوع به عَمد شود.
عمدی. [ ع َ ] ( ص نسبی ) منسوب به عمد. باتعمد. تعمداً. از روی قصد. رجوع به عَمد شود.
(عَ ) [ ع - فا. ] (ص نسب. ) منسوب به عمد، از روی قصد و نیت نسبت به عمل و رفتار خود. مق سهوی.
منسوب به عمد با تعمد
منسوب به عمد، از روی قصد و نیت نسبت به عمل و رفتار خود. مق سهوی.
💡 هر که بما قصد کند پیش ما زود جهدگر که عمدیا خطاست
💡 در سال ۲۰۱۳ حدود ۱۵۵ میلیون مورد از عوامل جدید سقوطهای خطرناک به ثبت رسیده است. این عوامل غیرعمدی به افزایش قربانیان از ۳۴۱٬۰۰۰ در ۱۹۹۰ به ۵۵۶٬۰۰۰ مورد مرگ شدهاست.
💡 در همین زمان، کمیسیون حقوق بینالملل کار بر روی ماده ۲۶ (خسارت عمدی و شدید به محیطزیست) را به یک کارگروه سپرده بود تا امکان گنجاندهشدن خسارت عمدی و شدید به محیطزیست به عنوان یک جرم بینالمللی در پیشنویس مواد بررسی شود.
💡 چون همه چیزی عمدیت را سزاست در سرم این ژنده گر نبود رواست
💡 آخرین دموکراسی انقلابی آمریکای لاتین – دولت خاکوبو آربنز – به دلیل تهاجم سرد و عمدی ایالات متحده شکست خورد. رهبر نمایان کودتا وزیر خارجه جان فاستر دالس بود، شخصی که طی تصادفی نامحتمل، یکی از سهامداران و نمایندگان یونایتد فروت است.