لغت نامه دهخدا
عطرافشان. [ ع ِ اَ ] ( نف مرکب ) عطرپراکننده. || ( حامص مرکب ) افشاندن عطر. بوی خوش پراکنی. عطرافشانی. عطر پراکندن. ( از آنندراج ). عطر افشاندن:
ز عطرافشان این باکوره غیب
معنبر شد جهان را دامن و جیب.میرخسرو ( از آنندراج ).
عطرافشان. [ ع ِ اَ ] ( نف مرکب ) عطرپراکننده. || ( حامص مرکب ) افشاندن عطر. بوی خوش پراکنی. عطرافشانی. عطر پراکندن. ( از آنندراج ). عطر افشاندن:
ز عطرافشان این باکوره غیب
معنبر شد جهان را دامن و جیب.میرخسرو ( از آنندراج ).
عطر پراکننده افشاندن عطر
deodorante
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شکر لب گشت عطر افشان ز مویش ز چشم تر گلاب افشان به رویش
💡 او بود عطّار و عطر افشان شود نور معنی از دمش در جان شود
💡 بو که عطر افشان شود این عود خام عقل و دین را زان شود خوشبو مشام