لغت نامه دهخدا
طیلسان دار. [ طَ / طِ ل َ ] ( نف مرکب، اِ مرکب ) کنایه از پیر و مرشد:
طیلسان داران دین بودند آنجا نعره زن
خانقه داران جان بودند آنجا جامه در.سنائی.
طیلسان دار. [ طَ / طِ ل َ ] ( نف مرکب، اِ مرکب ) کنایه از پیر و مرشد:
طیلسان داران دین بودند آنجا نعره زن
خانقه داران جان بودند آنجا جامه در.سنائی.
( ~. ) [ معر - فا. ] (ص فا. ) کنایه از مرشد، پیر.
( صفت ) ۱ - آن که طیلسان پوشیده. ۲ - پیر مرشد.
طیلسان
آنکه طیلسان بر تن دارد، و به مجاز عالِم، دانشمند. شش هزار طیلساندار زیر منبر او بود. «شمس تبریزی»
💡 در خبر است از آن مقتدای زمرهٔ حقیقت و از آن پیشوای لشکر طریقت، و از آن نگین خاتم جلال، و از آن جوهر عنصر کمال، و از آن اطلسپوشِ والضحی، و از آن قصببندِ واللیل اذا سجی، و از آن طیلساندارِ ولسوف یعطیک ربک فترضی، آن صاحبخبر و للاخرة خیر لک من الاولی، آن مهتری که اگر حرمت برکت قدم او نبودی راه دین از خاک کفر پاک نگشتی، الیوم اکملت لکم دینکم، آن سروری که اگر هیبت دست او نبودی قبای ماه چاک نگشتی که اقتربت الساعة و انشق القمر،