شامخ
مترادفها
بلند، مرتفع، والا
متضادها
فروتن، پست، خوار
لغت نامه دهخدا
شامخ. [ م ِ ] ( ع ص ) بلند. مرتفع. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).
- جبال شامخات و شوامخ؛ کوه های بلند. ( از منتهی الارب ):
عاقلان را در جهان جائی نماند
جز که در کهسارهای شامخات.ناصرخسرو.- نسب شامخ؛ شریف و عالی نسب. ( از اقرب الموارد ).
|| متکبر. ( منتهی الارب )( از اقرب الموارد ). رجل شامخ؛ کثیرالشموخ. ( از اقرب الموارد ). ج، شمخ. || بمجاز کسی که بینی خود را بواسطه تکبر بلند کند. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). شمخ الرجل بانفه؛ تکبر نمود. ( منتهی الارب ). ج، شُمَّخ.
فرهنگ معین
(مِ ) [ ع. ] (ص. ) مرتفع، بلند.
فرهنگ عمید
بلند، مرتفع.
فرهنگ فارسی
بلندومرتفع
( صفت ) ۱ - بلند مرتفع. ۲ - متکبر.
ویکی واژه
مرتفع، بلند.
جمله سازی با شامخ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 الی الله اشکو من هموم صغارها یحاکی الجبال الشامخات رواسیا
💡 وَ جَعَلْنا فِیها رَواسِیَ شامِخاتٍ ای جبالا ثوابت طوالا. و رجل شامخ ای متطاول متکبّر، قال الشّاعر:
💡 عاقلان را در جهان جائی نماند جز که بر کهسارهای شامخات
💡 وی مقام علم را نیز بس شامخ می دانست. روزی یکی از امیران سمنان که سرخاب نام داشت، نزد وی آمد تا بهره ای از او گیرد. حکیم وی را گفت: اگر هر ماه، مرا یکصد دینار دهی، ترا حکمت آموزم.
💡 جبال شامخهاش با سپهر نجوی گوی چو عاشقیکهکند راز دل به یار اظهار