سررشته

کلمه‌ی «سررشته» در فارسی به معنای دانستن و آگاهی نسبت به اصول، قواعد یا جزئیات یک کار، موضوع یا فعالیت است و نشان‌دهنده توانایی مدیریت، هدایت یا انجام امور مرتبط با آن می‌باشد. این واژه معمولاً زمانی به کار می‌رود که فرد بتواند با شناخت کافی از اجزا و روندها، امور را به شکل صحیح و مؤثر پیش ببرد و درک دقیقی از مسائل داشته باشد. داشتن سررشته به فرد امکان می‌دهد تصمیمات درست بگیرد، پیچیدگی‌ها را شناسایی کند و از اشتباهات جلوگیری نماید. در مکالمات روزمره، این کلمه اغلب برای توصیف مهارت، تجربه و تسلط فرد بر یک موضوع خاص به کار می‌رود و مفهومی مرتبط با آگاهی عملی و توانمندی مدیریتی دارد. همچنین، سررشته می‌تواند به معنای حفظ نظم و ترتیب امور و توانایی هدایت جریان کارها باشد و به نوعی تضمین‌کننده کارایی و موفقیت در انجام وظایف تلقی شود. بنابراین، سررشته مفهومی است که هم دانش و هم مهارت عملی را در کنار یکدیگر جمع می‌کند و به فرد قدرت پیشبرد امور را می‌بخشد.

لغت نامه دهخدا

سررشته. [س َرْ، رِ ت َ / ت ِ ] ( اِ مرکب ) کنایه از مقصود. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). کنایه از مدعا و مقصود. ( برهان ). || چاره کار و تدبیر مطلب. ( رشیدی ). آگاهی. خبرت. بصیرت. علم. ( یادداشت مؤلف ):
چو این کار گردد خرد را درست
سررشته آنگاه بایدت جست.فردوسی.تا درنگریم و راز جوئیم
سررشته کار بازجوئیم.نظامی.آن گره را بصد هزار کلید
جست وسررشته ای نگشت پدید.نظامی. || اساس:
یک سررشته گر ز خط گردد
همه سررشته ها غلط گردد.نظامی. || حقیقت. کنه:
سررشته راز آفرینش
دیدن نتوان به چشم بینش.نظامی. || سرنخ:
نه زین رشته سر میتوان تافتن
نه سررشته را میتوان یافتن.نظامی.نه صاحبدلان دست برمیکشند
که سررشته از غیب درمیکشند.سعدی.سررشته نسبت را غایب میکردند... و سررشته نسبت را بدست می آوردند. ( انیس الطالبین ). || زمام. مهار:
مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست.حافظ.ما پریشان نظران خود گره کار خودیم
این چه حرفی است که سررشته بدست ما نیست.صائب. || راه. روش:
سررشته ٔعیش این است آسان مده از دستش
کاین رشته چو سرگم شد دشوار پدید آید.خاقانی.- سررشته از دست رفتن؛ کنایه از سراسیمه شدن. ( برهان ) ( آنندراج ). کار از دست شدن. بسته شدن راه چاره:
نرفته است سررشته تا ز دست برون
سر از دریچه گوهر چرا بدر نکنی.صائب ( از آنندراج ).- || ترک کردن مهم و معامله است از روی اضطرار. ( برهان ) ( آنندراج ).
- سررشته بدست افتادن؛ راه چاره یافتن:
بدستم نیفتاد سررشته ای
ز آه بخون دل آغشته ای.ظهوری ( از آنندراج ).- سررشته گم شدن؛ چاره و تدبیر از دست رفتن:
ای به تو سررشته جان گم شده
دام تو آن دانه گندم شده.نظامی.- سررشته گم کردن؛ چاره و تدبیر را از دست دادن: ابلیس با کمال مشعوذی و استادی در معمای مکر زنان سررشته کیاست گم کند. ( سندبادنامه ص 100 ).
یک سر سوزن ندیدم روی دوست
پس چرا گم کرده ام سررشته ای.عطار.

فرهنگ معین

( ~. رِ تِ یا تَ ) (اِمر. ) ۱ - سرنخ. ۲ - اطلاع، آگاهی.

فرهنگ عمید

۱. سرنخ.
۲. [مجاز] راه کار.
۳. [مجاز] مهارت در کاری.
۴. [قدیمی] دفتر حساب.

فرهنگ فارسی

سرنخ، راه کار، مهارت درکاری
۱ - سر نخ. ۲ - روش کار طریقه عمل. ۳ - اطلاع از کاری خبرگی. ۴ - مدعا مقصود. ۵ - دفتر حساب. یا سر رشته از دست رفتن. ۱ - قدرت ضبط امور را از دست دادن. ۲ - سراسیمه و گیج شدن. ۳ - ترک کردن مهم و معامله ای. ۴ - مردن. یا سر رشته یافتن. در یافتن اساس کاری را

ویکی واژه

سرنخ.
اطلاع، آگاهی.

جمله سازی با سررشته

💡 کی رشته عافیت بدست آرم باز کز زلف تو گم شدست سررشته مرا

💡 به که مقراض به سررشته امید زنم زخم را بخیه درین ملک ز تار کفن است

💡 به اندیشهٔ پاک و رای درست سررشتهٔ کار خود باز جست

💡 با آن همه استادی در مهلکه افتادی سررشته آزادی از دست تو بیرون شد

💡 چو سررشته اشارت‌هاش دیدی بر آن رشته برو گلزار می‌بین

ملحوظ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
سن سون یعنی چه؟
سن سون یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز