رهش

لغت نامه دهخدا

رهش. [رَ هَِ ] ( اِمص ) اسم مصدر از رهیدن و رستن. عمل رهیدن. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به رهیدن و رَستَن شود.
رهش. [ رِ هَِ ] ( اِ ) کنجد کوفته.ارده. سِمسِم کوفته. سمسم مطحون. ( یادداشت مؤلف ). کنجد آس کرده. ( از دهار ). رجوع به رهشه و رهشی شود.

فرهنگ فارسی

کوفته. سمسم مطحون. کنجد آس کرده.

فرهنگستان زبان و ادب

{release} [علوم دارویی] فرایند آزاد شدن دارو از یک سامانۀ دارورسانی
{release} [علوم دارویی] فرایند آزاد شدن دارو از یک سامانۀ دارورسانی
{release} [ورزش] عمل رها کردن زه و تیر با دستِ خم

ویکی واژه

عمل رها کردن زه و تیر با دستِ خم.

جمله سازی با رهش

💡 زبسکه بوی تو آورده باد خاک رهش ز شوق پای تو بوسید دل چو عاشق زار

💡 مردان رهش بهمت و دیده روند زان در ره عشق هیچ پی پیدا نیست

💡 تا کی دل تو گرد جهان بر پرّد چون نیست رهش کز آسمان بر پرّد

💡 این جهان گوید که تو رهشان نما وآن جهان گوید که تو مهشان نما

💡 فتادگان رهش از شمار بیرونند به کوی او که مرا در شمار می آرد؟

💡 گرچه هر دم خاک گردد در رهش صد جان پاک هیچ گه زین رهگذر گردی بر آن دامن مباد