درگیر

لغت نامه دهخدا

درگیر. [ دَ ] ( ن مف مرکب ) گرفتار. دُچار. || ( نف مرکب ) درگیرنده. مؤثر. || موافق. سازگار:
صحبت ما و تو ناصح هیچ جا درگیر نیست
جای ما در بزم او خالی بود یا جای تو.اثر ( از آنندراج ).
درگیر. [ دَ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان ایسین بندرعباس و مشهور به درگور. رجوع به درگور شود.

فرهنگ معین

(دَ ) (اِمر. ) ۱ - گرفتار. ۲ - مشغول. ۳ - آغاز زد و خورد.

فرهنگ عمید

گرفتار، گیرافتاده.
* درگیر شدن: (مصدر لازم )
۱. گرفتار شدن.
۲. آغاز شدن زد و خورد.
۳. افروخته شدن آتش جنگ و نبرد.

فرهنگ فارسی

گرفتار، گیرافتاده، گرفتارشدن، افروخته شدن
دهی است از دهستان ایسین بندر عباس و مشهور به درگور
( اسم ) ۱ - گرفتار. ۲ - مشغول. ۳ - آغاز زد و خورد.

ویکی واژه

گرفتار.
مشغول.
آغاز زد و خورد.

جمله سازی با درگیر

💡 جان می دهم از بهر وصالت عمریست ای نور دو دیدگان اگر درگیرد

💡 خواهی که روشنت شود احوال درد ما درگیر شمع را وز سر تا به پا بپرس

💡 گر زلال شب وصلت بزنی بر دل ما دلبرا زآتش عشق تو جهان درگیرد

💡 بسیار به عجز گاز را دم دادم هم درگیرد که آتشین است دمم

💡 قمری از سرو چو آهی بزند سوخته وار فاخته ناله به آهنگ دگر درگیرد

💡 چون الفت عشق با خرد درگیرد؟ گازر به هوای تیره کی صاف شود؟

اسکل یعنی چه؟
اسکل یعنی چه؟
شهرت یعنی چه؟
شهرت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز