لغت نامه دهخدا
دردام. [ دُ ] ( اِ ) گوشه نشین و زاهد. ( آنندراج ). زاهد تسبیح گردان و گوشه نشین و مرتاض. ( ناظم الاطباء ).
دردام. [ دُ ] ( اِ ) گوشه نشین و زاهد. ( آنندراج ). زاهد تسبیح گردان و گوشه نشین و مرتاض. ( ناظم الاطباء ).
💡 شعلۀ برق که دردامن خاری افتد ازنسیم لُطفَش لالۀ نعمان گردد
💡 آری آنکو پا نهد دردام عشق تر کندلب گه گهی از جام عشق
💡 فریاد که دردام غمت سوختگان را صبر از دل و تاثیر ز فریاد گریزد
💡 مجمرآسا سزد ارپای کشد دردامن زانکه دل سوزۀ خلقست عدوچون مجمر
💡 نبود دانه انجم دراین دوازده برج که پرهمیزد سیمرغ ملک دردامت
💡 ظلم است که بر بام تو بالی نفشاند آن مرغ که دردام تو رسته ست پر او