در حال حاضر به معنای آن است که در این لحظه، در همین زمان، یا درست در این دم است. این عبارت نشاندهنده وضعیتی است که در آن فرد یا موضوع خاصی در حال انجام فعالیت یا تجربهای خاص در زمان فعلی قرار دارد. به عبارتی، وقتی میگوییم در حال، اشاره به آن داریم که چه چیزی در این لحظه به وقوع میپیوندد یا چه احساسی در اکنون وجود دارد. این مفهوم به ما یادآوری میکند که زندگی و تجربیات ما در لحظات کنونی شکل میگیرند و اهمیت داشته و لازم است که به آنها توجه کنیم. در واقع، این وضعیت، فرصتی است برای تمرکز و درک دقیقتر از آنچه در اطراف ما در حال رخ دادن است و به ما اجازه میدهد تا از لحظات زندگی خود بیشتر لذت ببریم.
درحال
لغت نامه دهخدا
درحال. [ دَ] ( ق مرکب ) فی الفور. فی الحال. ( آنندراج ). فوراً. فی الوقت. فی وقته. بی درنگ. اندرزمان. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). همان دم. همان ساعت. درحین. همان لحظه. ( ناظم الاطباء ). دردم. درساعت. دروقت: درحال فرمود که مال ضمان از با کالنجار والی گرگان بباید خواست. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 383 ). چون در صف بایستاد تیری بیامد و بر سینه وی خورد و درحال جان داد. ( قصص الانبیاء ص 149 ). دیگر شاخ خرمای خشک بود در خانه ابراهیم،جبرئیل بدان اشاره کرد درحال سبز گشت و میوه آورد. ( قصص الانبیاء ص 55 ). هرگاه که محجمه برنهند زود بر باید داشت و نشاید آزارد و درحال ضمادی گرم بر باید نهاد. ( ذخیره خوارزمشاهی ). در حال برزویه را پیش خواند. ( کلیله و دمنه )... دولت را عذری خواهم و درحال بازگردم. ( کلیله و دمنه ). درحال بنزدیک دیگر مرغان رفت [ طیطوی ]. ( کلیله و دمنه ). هرگاه که بیرون کشند درحال از هم باز شود. ( کلیله و دمنه ). مرد... درحال به عذر مشغول شد. ( کلیله و دمنه ). درحال به خدمت حضرت شد، شاهزاده او را قیام نمود. ( سندبادنامه ص 272 ).
هرک آمدی از غریب و رنجور
درحال شدی ز رنج و غم دور.نظامی.درحال رسید قاصد از راه
آورد مثال حضرت شاه.نظامی.در زخم چو صاعقه است قتال
بر هرکه فتاد سوخت درحال.نظامی.بر در آن حصار شد درحال
دهلی را کشید زیر دوال.نظامی.سگ درنده چون دندان کند باز
تو در حال استخوانی پیشش انداز.سعدی.محمد کز ثنای فضل او بر خاک هر خاطر
که بارد قطره ای درحال دریای نعم گردد.سعدی.دلش گرچه درحال ازو رنجه شد
دوا کرد و خوشبوی چون غنچه شد.سعدی.ز دست گریه کتابت نمی توانم کرد
که می نویسم و درحال می شود مغسول.سعدی.درحال کور شد، داوری پیش قاضی بردند. ( گلستان سعدی ). خواجه بر آن وقوف یافت از خطر اندیشید، درحال جوابی مختصر چنانچه مصلحت دید نوشت. ( گلستان ). ملک درحال کنیزکی خوبروی پیشش فرستاد. ( گلستان ). درحال بفرمود منادی کردند. ( مجالس سعدی ). گفت آه دریغ هر کس دیگری بودی درحال زنده شایستی کرد، اما مسکین جولاه چون مرد مرد. ( منتخب لطائف عبید زاکانی چ برلن ص 145 ). || مقارن آن هنگام. در آن وقت: امیر سخت تنگدل شد و درحال چیزی نگفت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 394 ).
فرهنگ عمید
فی الحال، همان ساعت، همان دم، همان لحظه.
فرهنگ فارسی
فورا فی الحال هماندم.
جمله سازی با درحال
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که درحال عثمان تو را چیست رای؟ به مینو و یا دوزخ او راست جای
💡 و گفت: هر که محقق بود درحال خود از حال خود خبر نتواند داد.
💡 درحال حاضر ۳۴ قطعه از دیوار اصلی برلین در موزه نگهداری میشود.