خمیری

مترادف‌ها

مانند خمیر

متضادها

مایع، سفت، آبکی

لغت نامه دهخدا

خمیری. [ خ َ ] ( ص نسبی ) آلوده بخمیر. ( یادداشت بخط مؤلف ). || ( حامص ) بحالت خمیر بودن.

فرهنگ فارسی

آلوده بخمیر

فرهنگستان زبان و ادب

{pasty} [علوم و فنّاوری غذا] ویژگی مادۀ غذایی دارای بافت نرم، مانند خمیر

جمله سازی با خمیری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چند باشد چو تنور این شکمت پر ز خمیر؟! ای خمیری دمی از خمر مصفا برگو

💡 که من این کار، آسان بی زجیری برون آرم چو مویی از خمیری

💡 نان آنکس پخته باشد نزد آنها کز خرد نه خمیری دارد اندر راه فطرت نه فطیر

💡 چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم که امروز همه روز خمیریم و خماریم

💡 بدان کس که او را خمیریست خام همه کس دهد نان پخته به وام

💡 برای تهیه این نوع شیرینی سنتی، باید مواد را به آرامی ترکیب کنید تا بافت خمیری و نرمی به دست آید که در دهان آب شود.

💡 پس از مدتی قرار گرفتن در هوای گرم، بافت خمیر نان بسیار خمیری شده و دیگر نمی‌توان آن را به راحتی روی سطح کار پهن کرد.

💡 او برای پوشاندن لکه‌های روی دیوار از یک ماده خمیری و غلیظ استفاده کرد تا سطح را قبل از رنگ‌آمیزی کاملاً صاف و یکدست کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران