گوهرشناس

لغت نامه دهخدا

گوهرشناس. [ گ َ / گُو هََ ش ِ ] ( نف مرکب ) شناسنده گوهر. شناسنده جواهر. جوهری. گوهری:
ببردند نزدیک گوهرشناس
پذیرفت از اندازه بیرون سپاس.فردوسی.گهرگرچه افتد به کف بی سپاس
گرامی بود نزد گوهرشناس.اسدی.گر نخواهی که بر تو خندد خر
پیش گوهرشناس بر گوهر.سنائی.حریرت چرا گشت بر تن پلاس
چه داری شبه پیش گوهرشناس.نظامی.مرا مشتری هست گوهرشناس
همان گوهر افشاندن بی قیاس.نظامی.صدف وار گوهرشناسان راز
دهان جز به لؤلؤ نکردند باز.سعدی.- گوهرناشناس؛ مقابل گوهرشناس:
آه آه از دست صرافان گوهرناشناس.حافظ. || کنایه از صرّاف سخن و سخن شناس:
بزرگوارا گوهرشناس اهل سخن
توئی برِ تو سزد عرضه دادن گوهر.سوزنی.

فرهنگ عمید

آن که گوهر بشناسد، جواهرشناس.

جمله سازی با گوهرشناس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 افکند بحر عشق صدف چون به هر طرف گوهرشناس بهر گهر نشکند صدف

💡 چه پوشم گهر را زگوهرشناسان؟ از این لعل، درجی به گیلان فرستم

💡 صدف‌وار گوهرشناسانِ راز دهان جز به لؤلؤ نکردند باز

💡 گوهرشناس و جوهری نظم و نثر کو جوهر فزای گوهر اشعار من کجاست

💡 گهر گرچه اُفتد به کف بی سپاس گرامی بود نزد گوهرشناس

💡 اشک من و رقیب به یک رشته می‌کشد صد حیف، چشم شوخ تو گوهرشناس نیست