لغت نامه دهخدا
گوایی. [ گ ُ ] ( حامص ) همان گواهی است. ( آنندراج ). شهادت و گواهی. ( ناظم الاطباء ):
ز هر شمعی که جویی روشنایی
به وحدانیتش یابی گوایی.نظامی.
گوایی. [ گ ُ ] ( حامص ) همان گواهی است. ( آنندراج ). شهادت و گواهی. ( ناظم الاطباء ):
ز هر شمعی که جویی روشنایی
به وحدانیتش یابی گوایی.نظامی.
(گُ ) (حامص. ) گواهی دادن، شهادت.
= گواه
شهادت گواه بودن: عمری است پادشا ها. کز می تهی است جامم اینک ز بنده دعوی و ز محتسب گواهی. ( حافظ )
گواهی دادن، شهادت.
💡 بدان صورت که دل دادش گوایی خبر میداد از الهام خدایی
💡 بر گرد دلبر، پانصد کبوتر پر میفشانند، بهر گوایی
💡 که با شیر جنگ آشنایی دهد ز نر پر کرگس گوایی دهد
💡 ابا کردگار آشنایی دهند به پیغمبری ام گوایی دهند
💡 چو شه نامه برخواند آن هر دو تن گوایی بدادند بر انجمن
💡 خیالت هست دایم در دو دیده بر آن سر مردم چشمم گواییست