گواژ

مترادف‌ها

واژه، کلمه، لفظ

لغت نامه دهخدا

گواژ. [ گ َ ] ( اِ ) مسخرگی و مزاح. ( برهان: گواز ). || سرزنش و طعنه. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ):
کند طبع او بحر را سرزنش
زند جود او در معادن گواژ.شمس فخری ( از شعوری ج 2 ص 319 ).|| مردم خوش طبع. ( برهان: گواز ). || ازار و دامنی را نیز گویند که لنگی و روپاک باشد. ( برهان: گواز ).

فرهنگ معین

(گَ ) (اِ. ) مسخرگی، مزاح.

فرهنگ عمید

۱. طعنه، سرزنش.
۲. شوخی، مزاح: گواژه که هستش سر انجام جنگ / یکی خوی زشت است از او دار ننگ (ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۳۷۵ ).

ویکی واژه

مسخرگی، مزاح.

جمله سازی با گواژ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 گواژه همی زد چنین وز فسوس همی خواند مهراج را نو عروس

💡 گواژه زند بر سپهدار او نباشد همی مرد پیکار او

💡 برآورد او از گواژه زنان به مارد چنین گفت ای پهلوان

💡 گواژه همی زد پس او فرود که این نامور پهلوان را چه بود

💡 گواژه همی زد به پی در سپاه پی کینه می‌تاخت فغفور شاه

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران