گمست. [ گ َ م َ ] ( اِ ) جوهری است فرومایه و ارزان و رنگ آن کبود به سرخی مایل میباشد و معدن آن به مدینه طیبه نزدیک است. گویند در پیاله و ظروف گمست هرچند شراب خورند مستی نیاورد و اگر قدری از آن در قدح شراب اندازند همین خاصیت دهد و اگر در زیر بالین گذارند و بخوابند خوابهای خوش بینند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( الفاظ الادویه ). به عربی جمست گویند. ( از اقرب الموارد ). جمست. ( انجمن آرای ناصری ):
میان خواجه و تو و میان خواجه و من
تفاوت است چنانچون میان زر و گمست.فرخی.
(گَ مَ ) (اِ. ) نوعی جواهر ارزان به رنگ کبود.
نوعی بلور به رنگ سرخ یا زرد، نوعی جواهر ارزان و پست.
نوعی جواهر ارزان به رنگ کبود.
💡 چون نگه دردیدهٔ حیران ما مژگان گمست جوهر آیینه در دیوار حل کردست کاه
💡 سر در گمست کار جهان، ساقیا، بیا بر بانگ ارغنون بده آن جام ارغنوان
💡 گمست آن که سوی تواش راه نیست به دل کور هر کز تو آگاه نیست
💡 با لذّت غمت که دو عالم در آن گمست غمهای رفته را همه آواز دادهایم
💡 از هیچ رو نبرد فغانی رهی بدوست خضر رهش شوید که در کار خود گمست
💡 میان خواجه و توو میان خواجه و من تفاوتست چنان چون میان زرو گمست