لغت نامه دهخدا
گرائی. [ گ َرْ را ] ( اِخ ) تیره ای از ایل طیبی از شعبه لیروای از ایلات کوه گیلویه فارس. ( جغرافیای سیاسی کیهان ص 89 ).
گرائی. [ گ َرْ را ] ( اِخ ) تیره ای از طایفه بکش ممسنی فارس است. ( از جغرافیای سیاسی کیهان ص 90 ).
گرائی. [ گ َرْ را ] ( اِخ ) تیره ای از ایل طیبی از شعبه لیروای از ایلات کوه گیلویه فارس. ( جغرافیای سیاسی کیهان ص 89 ).
گرائی. [ گ َرْ را ] ( اِخ ) تیره ای از طایفه بکش ممسنی فارس است. ( از جغرافیای سیاسی کیهان ص 90 ).
تیره ای از طایفه بکش ممسنی فارس.
💡 تا تو یکی ره بسوی من نگرائی هیچ سعادت بسوی من نگراید
💡 نیائی سوی نور ایرا به تاریکی درون زادی وگر زی نور نگرائی در این تاریک چه بندی
💡 به شادی گرائید از اندوه رنج به خواهندگان داد بسیار گنج
💡 به پیری چنانم که هم کمتر آیم گرم هیچ با خاروخس برگرائی
💡 -فیلم بهعنوان آغازگر جنبش واقعگرائی اجتماعی سینمای انگلستان که در دهه 1960 مشهور است.
💡 اگر تو سوی حکمت چونت فرمودند بگرائی جهان زان پس به چشم تو به پرّ پشّه نگراید