کیخسروی. [ ک َ / ک ِ خ ُ رَ / رُ ] ( ص نسبی ) منسوب به کیخسرو. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ):
اگرچه دولت کیخسروی داشت
چو مدهوشان سر صحراروی داشت.نظامی.به کیخسروی نامش افتاده چست
نسب کرده بر کیقبادی درست.نظامی.جهانبانی و تخت کیخسروی
مقامی بزرگ است کوچک مدار.سعدی.رجوع به کیخسرو شود.
کیخسروی. [ ک َ / ک ِ خ ُ رَ / رُ ] ( اِ ) نام لحنی است که بر سی لحن باربد افزوده اند، چه به قول بعضی سی ویک لحن است. ( برهان ) ( آنندراج ). نام لحنی از لحنهای باربد. ( ناظم الاطباء ). نام یکی از سی لحن باربد. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
چو بر کیخسروی آواز دادی
به کیخسرو روان را بازدادی.نظامی ( از یادداشت ایضاً ).
(کَ خُ رَ ) (اِ. ) نام لحنی از لحن - های باربد.
۱. پادشاهی.
۲. (موسیقی ) از الحان قدیم ایرانی: چو بر کیخسروی آواز دادی / به کیخسرو روان را باز دادی (نظامی: لغت نامه: کیخسروی ).
نام لحن سی ام از سی و یک لحن باربد: [ چو بر کیخسروی آواز دادی بکیخسرو روان را باز دادی. ] ( نظامی )
( صفت ) منسوب به کیخسرو
نام لحنی است که برسی لحن باربد افزوده اند چه به قول بعضی سی و یک لحن است ٠
نام لحنی از لحن -های باربد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو شهریارا کیخسروی به جاه و هنر ربیع پیش تو مانند رستم دستان
💡 چو طوس رایت کیخسروی برافرازد مسلم است که ویران شود سرای فرود
💡 جام کیخسروی افتاد بکف باز حبیب سر یادآوری خون سیاوش دارم
💡 خهای وارث بزم کیخسروی به بازوی تو پشت دولت قوی
💡 تو ای عاجز که خسرو نام داری و گر کیخسروی صد جام داری
💡 سوم را نام «فرخروز» داده دگر « کیخسروی» نامی نهاده