کم زده. [ ک َ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب )اظهار عجز کرده. ( فرهنگ فارسی معین ). || حقیر شمرده. فرومایه محسوب شده. ( فرهنگ فارسی معین ).ذلیل و خوار. ( ناظم الاطباء ). || شخصی را گویند که پیوسته در قمار نقش کم زند. ( برهان ) ( از ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کم زدن و کم زن شود. || کم بخت. ( آنندراج ). کم بخت. بی دولت. ( فرهنگ فارسی معین ). || آواره وسرگشته. ( آنندراج ) ( فرهنگ فارسی معین ):
طالع بد بود و بد اختر شدم
کم زده کوی قلندر شدم.نظامی ( از آنندراج ).
( ~. زَ دِ ) (ص. ) بی دولت، بی اقبال.
۱. کسی که حقیر و فرومایه به شمار آمده.
۲. کم بخت.
۳. آواره، سرگشته.
۱ - اظهار عجز کرده. ۲ - حقیر شمرده فرومایه محسوب شده. ۳ - کسی که پیوسته در قمار نقش کم زند. ۴ - کم بخت بیدولت. ۵ - آواره سر گشته. ۶ - کافر منافق.
بی دولت، بی اقبال.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر قدم در ره تحقیق زنی سست مزن آن کسانیکه قدم را زده محکم زدهاند
💡 از سر نیستی چو سلطانی هستی هر دو کون کم زده ایم
💡 کم زده بیش دست او بیش بهاییی بهار آمده عشر جود او نقد خزانه خزان
💡 فواره در ترانه ز منقار مرغ او در باغ دهر کم زده مرغی چنین نوا
💡 زادهٔ طبع نشئه زا کلکم زده بر صفحه، موج صهبایی
💡 با دو سه در بند کمربند باش کم زن این کم زده چند باش