کشخ. [ ک َ ش َ ] ( اِ ) طنابی که در جای سایه بندند و خوشه های انگور را بر روی آن اندازند تا باد خورد و خشک شود. ( از برهان ) ( از جهانگیری ) ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) ( از فرهنگ رشیدی ):
دختر رز برهنه آونگان
مانده چون کشمش از فراز کشخ.نزاری قهستانی ( از فرهنگ رشیدی ).
(کَ شَ ) (اِ. ) ریسمانی که خوشه های انگور را بر روی آن بیاویزند تا باد بخورد و خشک شود.
ریسمانی که خوشه های انگور را به آن می آویزند تا خشک شود.
ریسمانی که خوشههای انگور را بر روی آن بیاویزند تا باد بخورد و خشک شود.
💡 بحرص خواسته ورزی قرین قارون شد جز این خسیس نزیبد قرین آن کشخان
💡 تا نگویی چو شعر برخوانم کاین چه بسیار گوی کشخانیست
💡 گهی به قهقهه خندانکه شه به هر سالی چرا مبالغ چندین دهد بدین کشخان
💡 دارم امید که این بار سر خنجر تو جای جز در دل آن کافر کشخان نکند
💡 و آنچنان سرد پوز گنده بروت و آنچنان کون فراخک کشخان
💡 شنو باز از ولیی کو بود خاص بختمیت چه یکشخص اندر اشخاص