( کرباسة ) کرباسة. [ ک ِ س َ ] ( ع اِ ) کرباس و اخص از آن است. ( از اقرب الموارد ). قطعه ای از کرباس. ( ناظم الاطباء ). رجوع به کرباس شود.
کرباسه. [ ک َ س َ / س ِ ] ( اِ ) به شبه مار جانوری است ولی پای دارد. ( از فرهنگ اسدی نخجوانی ). کربس. سوسمار.( اوبهی ). کربسه. کربش. ( صحاح الفرس ). سام ابرص. به تازی الوزغة گویند. ( ذخیره خوارزمشاهی ). کرباشه. ( فرهنگ جهانگیری ). چلپاسه. ( ناظم الاطباء ). مارپلاس. ( یادداشت مؤلف ). کربسو. کرپاسه. کرپاشه. کربایس. کربس. کربش. کرفش:
چاه پر کرباسه و پر کژدمان
خورد ایشان پوست روی مردمان.رودکی.رجوع به کرباسو، مارمولک و مترادفات کلمه شود.
(کَ سَ یا سِ ) (اِ. ) چلپاسه، سوسمار کوچک. کرپاسو، کرپاسه، کرپاشه، کربس و کربش هم گویند.
=چلپاسه: چاه پر کرباسه و پرکژدمان / خوردِ ایشان پوستِ روی مردمان (رودکی: لغت نامه: کرباسه ).
چلپاسه، سوسمارکوچک، کلپاسه وکلباسه وکربسووکرباشه وکربش وکربشه نیزگفته شده
به شبه مار جانوریست ولی پای دارد. سوسمار
چلپاسه، سوسمار کوچک. کرپاسو، کرپاسه، کرپاشه، کربس و کربش هم گویند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نمدها و کرباسهای سطبر ببندند بر پای پویان هژبر
💡 آن که عین کالا و مقدار آن و صفت وی معلوم باشد. اما دانستن عین آن باشد که گوید، «گوسفند از جمله این رمه یا کرباسی از جمله این کرباسها آن که تو خواهی، به تو فروختم»، این باطل بود، بلکه باید که خداوند به اشارت بازفروشد و اگر گوید، «ده گز از این زمین به تو فروختم، از هر جانب که خواهی» این باطل باشد.