کبین

لغت نامه دهخدا

کبین. [ ک َ ] ( اِ ) کابین. ( آنندراج ). کابین و مهر زن. ( ناظم الاطباء ). رجوع به کابین شود.
کبین. [ ک ُ ] ( اِخ ) از قرای سنحان در زمین یمن. ( از معجم البلدان ).

فرهنگ معین

(کَ ) (اِ. ) مهر، صداق، کابین.

فرهنگ فارسی

( اسم ) مبلغی که بهنگام عقد نکاح بذم. مرد مقرر شود مهر: [ این جهان نو عروس را ماند رطل کابینش گیر و باده بیار ]. ( خسروی )
از قرای سنحان در زمین یمن

ویکی واژه

مهر، صداق، کابین.

جمله سازی با کبین

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 افسوس که این خنک مزاجان مومم خوردند و انکبینم

💡 وی به دنبال کنفرانس عدالت در تاشکند، در ژوئن ۱۹۲۰ در بندر انزلی کنگرهٔ مؤسس حزب کمونیست ایران را برگزار کرد و طی آن به دبیر اولی حزب برگزیده شد. سپس به همراه کریم نیکبین و عوض زاده به عنوان نمایندهٔ این حزب در دومین کنگرهٔ کمینترن شرکت کرد و به عضویت هیئت اجرایی کمینترن نیز در آمد.

💡 بیرده کبین کسیلمه میش سن منه بیر سؤز دئمه دین یوخسا جهازیمدا گرک گلئیدی بیر حوققا ماشا

ارین یعنی چه؟
ارین یعنی چه؟
حصار یعنی چه؟
حصار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز