چمنده. [ چ َ م َ دَ / دِ ] ( نف ) خرامنده. ( شرفنامه منیری ). خرامنده و از روی ناز رونده. ( ناظم الاطباء ). چمان. خرامان: هیچ چمنده و رمنده از آن شربتی تناول نکرد. ( از ترجمه محاسن اصفهان ص 39 ). || صفت اسب یا هر مرکب خوشرفتار:
فرودآمدند از چمنده ستور
شکسته دل و چشمها گشته کور.دقیقی.ز اسب چمنده فرودآمدند
گو و پیر هر دو پیاده شدند.دقیقی.چو نیمی ز هفتم شب اندرگذشت
چمنده یکی اسب دیدم به دشت.فردوسی.رجوع به چم و چمندگی و چمیدن شود.
(چَ مَ دِ ) (ص فا. ) خرامنده.
ویژگی کسی که به ناز و خرام راه می رود، خرامنده.
( اسم ) کسی که بناز راه رود خرامنده.
خرامنده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 غول اندر آن چمنده نه الا باحتیاط باد اندر آن وزنده نه الا باحتراز
💡 جهنده قطرهای اندر مشیمه سازنده چمنده سرو سمن چهره و سهی بالا
💡 تو خود چون تاب آری مانده تنها بتنهایی چمنده در چمنها
💡 زلفش گزنده عقرب کاکل کشنده افعی قامت چمنده شمشاد نرگس جهنده آهو
💡 بحرها آب چشم و گوش و دهان بیشه موی و درو چمنده نهان