پی جوی
مترادفها
جستجوگر، جویای، دنبالکننده
متضادها
بیتفاوت، بیخبر
لغت نامه دهخدا
پی جوی. [ پ َ / پ ِ ] ( نف مرکب ) پی جو. اثرجوی.
- پی جوی کسی یا چیزی شدن ( عوام پی جور گویند )؛ بجستجوی وی برخاستن؛ تفتیش حال وی کردن. رجوع به پی جو شدن شود.
فرهنگ معین
(پَ یا پِ ) (ص فا. ) ۱ - جویندة ردّ پا یا اثر چیزی. ۲ - جست و جو کننده.
فرهنگ فارسی
پی جو اثر جوی، ( پی جو ی ) ( صفت )۱- جویند. اثرپا.۲- جستجو کننده. یا پی جو( ی ) کسی یا چیزی شدن.در جستجوی آن بودن.
ویکی واژه
جویندة ردّ پا یا اثر چیزی.
جست و جو کننده.
جمله سازی با پی جوی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آنکه در روی اوست فرِّ ملوک از پی جوی اوست جرّ ملوک
💡 در پی جوی کوثر از گیتی دامن اندر کشید و جست از جو