پناغ. [ پ ِ ] ( اِ ) منشی و دبیر و نویسنده را گویند. ( برهان قاطع ):
ضمیر من بود آن بلبلی که گاه بیان
به پیش او بود ابکم زبان تیز پناغ.منصور شیرازی. || تار ابریشم. ( برهان قاطع ):
تو سیمین فغی من چو زرّین پناغ
تو تابان مهی من چو سوزان چراغ.؟|| بیضه مانندی باشد از ریسمان خام که در دوک پیچیده شود. ( برهان قاطع ). ریسمان خام که بر دوک ریسند مانند بیضه. ( فرهنگ سروری ). || ماسوره. ( برهان قاطع ). و نیز رجوع به بناغ شود.
(پَ ) (اِ. ) ۱ - تار ابریشم. ۲ - ریسمانی که دور دوک پیچیده باشند.
۱. ابریشم، تار ابریشم.
۲. ریسمانی که دور دوک پیچیده باشند.
( اسم ) ۱- تار ابریشم. ۲- بیضه مانندی از ریسمان خام که بر دوک پیچند. ۳- ماسوره.
تار ابریشم.
ریسمانی که دور دوک پیچیده باشند.
💡 حله بافان غیب میبافند حلهها و پدید نیست پناغ
💡 آتش بزن به چرخه و پنبه دگر مریس گردن چو دوک گشت این حرف چون پناغ
💡 مرغ مردهٔ خشک وز زخم کلاغ استخوانها زار گشته چون پناغ
💡 منشی آمد دبیر و نیز پناغ کلک و خامه قلم نکو شیوا