پرسا

لغت نامه دهخدا

پرسا. [ پ ُ ] ( نف ) صفت فاعلی دائمی. پرسنده. خبرگیرنده. پرسان. سائل.

فرهنگ معین

(پُ ) (ص فا. ) جویا، پرسنده.

فرهنگ عمید

= پرسیدن

فرهنگ فارسی

پرسیدن
( صفت ) جویا پرسا پرسنده متفحص خبر گیرنده.

فرهنگ اسم ها

اسم: پرسا (دختر) (فارسی) (تلفظ: porsā) (فارسی: پرسا) (انگلیسی: porsa)
معنی: پرسان، جویان، پرسشگر، پرسنده، جستجوگر، نرم و لطیف مانند پر

فرهنگستان زبان و ادب

{cirrus} [علوم جَوّ] ابری به شکل رشته های ظریف سفید یا تکه ها یا نوارهای باریک عمدتاًً سفید جداازهم؛ این ابر جلوه ای ریسه دار یا گیسودار یا ابریشمی یا هر دو را دارد

ویکی واژه

جویا، پرسنده.

جمله سازی با پرسا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 نه تدبیر و هنر نه پادشایی نه پرهیز و گهر نه پرسایی

💡 درد هم از درد او پرسان شده کای عجب این درد بی‌درمان کیست

💡 هر طرف اندر پی آن مرد کار می‌شدی پرسان او دیوانه‌وار

💡 مست پرسان که مست را دیدی یارب آن بیخود و خراب کجاست

💡 در خراس ری از ایوان خراسان پرسم گرچه این طایفه پرسان شدنم نگذارند

💡 ما ناز تو و نیاز خویش، ای پرساز بر سنگ زدیم و صبر کردیم آغاز

💡 آن زن پرسا و پارسا، تمام عمر خود را صرف کمک به نیازمندان و انجام کارهای خیرخواهانه در محله‌های فقیرنشین کرد.

💡 در داستان‌های قدیمی، شخصیت‌های پرسا معمولاً با صداقت و پاکی رفتار می‌کردند و همیشه در مسیر درست زندگی قدم می‌گذاشتند.

💡 او با وجود تمام وسوسه‌های دنیوی، همچنان یک انسان بسیار پرسا باقی ماند و از اصول اخلاقی خود هرگز کوتاه نیامد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران