لغت نامه دهخدا
وانمود. [ ن ُ / ن ِ /ن َ ] ( مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) وانمودن. || بیان. اظهار. اقرار. اثبات. تعبیر. شرح. ( ناظم الاطباء ). || نشان دادن چیزی برخلاف حقیقت.
وانمود. [ ن ُ / ن ِ /ن َ ] ( مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) وانمودن. || بیان. اظهار. اقرار. اثبات. تعبیر. شرح. ( ناظم الاطباء ). || نشان دادن چیزی برخلاف حقیقت.
(نُ ) (مص مر. ) ظاهرسازی، تظاهر به انجام کاری.
( مصدر اسم ) ارائه چیزی بر خلاف حقیقت.
💡 بحر بر ما سینهٔ خود را گشود یا هوا بود و چو آبی وانمود
💡 این جنس اعتبار که در کاروان ماست خواهد غبار مانده به دنبال وانمود
💡 زان نقطهای که زد دل مجنونش انتخاب لیلی به جمع لالهرخان خال وانمود
💡 به غفلت وانمودم جوهر اسرار امکان را جهان آیینه پیدا کرد تا من رنگ گردیدم
💡 شفاعت خواه ما فیّاض اگر مهر بتان باشد تواند در نظر حق وانمودن باطل ما را