لغت نامه دهخدا
همگن. [ هََ گ ِ ] ( ص مرکب ) همگین. انباز. شریک.( یادداشت مؤلف ). ج، همگنان. رجوع به همگنان شود.
همگن. [ هََ گ ِ ] ( ص مرکب ) همگین. انباز. شریک.( یادداشت مؤلف ). ج، همگنان. رجوع به همگنان شود.
(هَ گ ) [ په. ] (اِ. ) ۱ - همه. ۲ - همتا، همانند. ۳ - یکنواخت.
( اسم ) همه جمع:همگنان.توضیح این کلمه بصورت مفرد در متون فارسی دیده نشده و جمع آن ( همگنان ) مستعمل است.
همه.
همتا، همانند.
یکنواخت.
💡 در سال ۱۹۱۳ نخستین مجلد از چاپ اول دائرةالمعارف اسلام انتشار یافت. در این دائرةالمعارف ذیل تخلص دقیقی پنج شش سطری به زندگانی او اختصاص داشت. این نخستین بار بود که نام دقیقی در یک دائرةالمعارف اروپایی وارد شده بود. در حالی که نام فردوسی و همگنان او سالها پیش از آن در دائرةالمعارفهای دیگر جایگاه خود را یافته بود. مقاله کوتاه دائرةالمعارف اسلام به دست کلمان هوار خاورشناس فرانسوی نوشته شده بود.
💡 نهادند اهل طاعت دست پای زهد را، لیکن چو دیدند آن کرشمه، دست و پای همگنان گم شد
💡 همگنان را ماتمم باشد عروسی، تا به کی شیون من باعث عیش کسان باشد چو دف
💡 اسید سیتریک مثل امولسیفایر چربی گیاهی عمل میکند. چون چربیها لخته نمیشوند، این امر باعث میشود که بستنی و لیموناد بافت و طعم همگن و مطلوبی داشته باشند.
💡 دانند همگنان که نرفته ست یکزمان شکر تو از زبانم و ذکر تو از ضمیر