لغت نامه دهخدا
هم زدن. [ هََ زَ دَ ] ( مص مرکب ) مخلوط کردن. مایعی را که از مواد مختلف باشد با آلتی در هم آمیختن، چنانکه آش را با چمچه یا قاشق هم زنند. ( یادداشت مؤلف ).
هم زدن. [ هََ زَ دَ ] ( مص مرکب ) مخلوط کردن. مایعی را که از مواد مختلف باشد با آلتی در هم آمیختن، چنانکه آش را با چمچه یا قاشق هم زنند. ( یادداشت مؤلف ).
( ~. زَ دَ ) (مص م. ) در هم آمیختن، به هم زدن.
( مصدر ) ۱- باقاشق مطبوخ یا دارویی را زیر و رو کردن زیر و بالا کردن: نان خود را خورده و جان میکنند پس هلیم خواجه را هم میزنند. ( بهار )
در هم آمیختن، به هم زدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گهی نیزه و تیغ بر هم زدند گه از خستگی یک زمان دم زدند
💡 که آنها که با ما دمی دم زدند برفتند و این دیر بر هم زدند
💡 گر میش چو گرمی نگاه است که نیست ورهست به قدر چشم بر هم زدنی ست
💡 غره به خود مشو، که به یک چشم هم زدن عمر هزار سالهٔ تو بگذرد چو برق
💡 فرق مشکل که ز بر هم زدن چشم کند گر شود از ظلمات شب هجران گذران