نیروی

لغت نامه دهخدا

نیروی. ( اِ ) نیرو. رجوع به نیرو شود: دانای یونان... یاد کرد نیروی و کارکرد و کارپذیری. ( از مصنفات بابا افضل ج 6 ص 390 ) ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) ( نیرو ): (( دانای یونان...پس یاد کرد نیروی و کار کرد و کار پذیری... ) )

جمله سازی با نیروی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به نیروی یزدان بر آرم دمار از این دیو چهره در این کارزار

💡 ز نیروی هر دو فروماند اسب تو گفتی کجا بار ماندند اسب (؟)

💡 ز گردان نیو و ز نیروی چنگ تو گفتی برآمد ز دریا نهنگ

💡 فَما لَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَ لا ناصِرٍ (۱۰) او را نه نیرویی که بان تاود یا کوشد، و نه یاری که او را یاری دهد.

💡 صورت اقبال را مانی که از نیروی فعل بر جهانی بر زنی گر در جهانی بر زنی

افق یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز