لغت نامه دهخدا
نوشین روان. [ رَ ] ( اِخ ) انوشیروان. نوشیروان. صورتی است ازنام انوشیروان. رجوع به انوشیروان شود:
هم سبب امن را رایت توکیقباد
هم اثر عدل را رای تو نوشین روان.خاقانی.عنصر نوشین روان عدل به عالم
هرمز دولت طراز تاجور آورد.خاقانی.
نوشین روان. [ رَ ] ( اِخ ) انوشیروان. نوشیروان. صورتی است ازنام انوشیروان. رجوع به انوشیروان شود:
هم سبب امن را رایت توکیقباد
هم اثر عدل را رای تو نوشین روان.خاقانی.عنصر نوشین روان عدل به عالم
هرمز دولت طراز تاجور آورد.خاقانی.
(رَ ) (اِمر. ) روان شیرین، جان شیرین.
( اسم ) ۱ - روان شیرین جان شیرین. ۲ - دارند. روان شیرین. توضیح اسم ( انو شروان ) ) را بخطا ازین کلمه دانسته اند.
روان شیرین، جان شیرین
روان شیرین، جان شیرین.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نبیره جهاندار نوشین روان که با داد او پیرگردد جوان
💡 این سخن نقلست از نوشین روان گفت اگر خواهی که رازت در جهان
💡 ابر دریا، آستین خورشید گردون آستان اردشیر شیر دل نوشین روان روزگار
💡 چنان دان که نوشین روان قباد به اندرز این کرد در نامه یاد
💡 عنصر نوشین روان عهد به عالم هرمز دولت طراز تاجور آورد
💡 تن مرده گرزنده گردد رواست که نوشین روان برجهان پادشاست