لغت نامه دهخدا
نوانی. [ ن َ وا ] ( حامص ) نوان بودن. رجوع به نوان شود. || ناتوانی:
بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شد
بیچارگی و زردی و کوژی و نوانیش.ناصرخسرو.- نوانی گرفتن؛ خمیدن. خم شدن. دوتا گشتن:
تن ماه چهره گرانی گرفت
روان زادسروش نوانی گرفت.اسدی.
نوانی. [ ن َ وا ] ( حامص ) نوان بودن. رجوع به نوان شود. || ناتوانی:
بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شد
بیچارگی و زردی و کوژی و نوانیش.ناصرخسرو.- نوانی گرفتن؛ خمیدن. خم شدن. دوتا گشتن:
تن ماه چهره گرانی گرفت
روان زادسروش نوانی گرفت.اسدی.
(نَ ) (اِمص. ) لاغری، ضعیفی.
لاغری، ضعیفی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شد بیچارگی و زردی و کوژی و نوانیش
💡 سوی قوّت و حُسن، پروازگیری نهی ازپس پشت، ضعف و نوانی