لغت نامه دهخدا
نواصی. [ ن َ ] ( ع اِ ) ج ِ ناصیة. رجوع به ناصیة شود. || اشراف مردم. ( آنندراج ): نواصی قوم؛ اشراف قوم، مقابل اذناب قوم. ( یادداشت مؤلف ).
نواصی. [ ن َ ] ( ع اِ ) ج ِ ناصیة. رجوع به ناصیة شود. || اشراف مردم. ( آنندراج ): نواصی قوم؛ اشراف قوم، مقابل اذناب قوم. ( یادداشت مؤلف ).
(نَ ) [ ع. ] (اِ. ) جِ ناصیه.
= ناصیه
(اسم ) جمع ناصیه: جهان حصول اغراض خود در نواصی اعمال او شناخت.
جِ ناصیه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شده هنر بمعانی لفظ او مقرون شده ظفر بنواصی خیل او معقود
💡 و لیکن طاعت و عصیان دهد بر در آن روزی که یؤخذ بالنواصی
💡 روز و شب اندر معاصی بودهایم غافل از یؤخذ نواصی بودهایم