نعی

لغت نامه دهخدا

نعی. [ ن َع ْی ْ ] ( ع اِ ) خبر مرگ. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء )( مهذب الاسماء ). نَعی. ( منتهی الارب ). || ( مص ) خبر مرگ مرده را به کسی دادن. خبر مرگ کسی دادن. ( از منتهی الارب ). خبر مرگ کسی دادن. ( از زوزنی ) ( از متن اللغة ) ( از اقرب الموارد ). نَعی. نُعیان. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ) ( متن اللغة ). || آشکار کردن گناهان کسی را. ( از منتهی الارب ) ( از متن اللغة ). بازنمودن و ظاهر ساختن گناهان کسی را بر او. ( از اقرب الموارد ). بدی های کسی را فاش گفتن. فاش کردن سیآت کسی. نَعی. نُعیان. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( متن اللغة ). || فراخواندن قوم را برای دفن مرده ای. ( از اقرب الموارد ).
نعی. [ ن َ عی ی ] ( ع اِ ) خبر مرگ. نَعْی ْ. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). رجوع به نَعْی ْ شود. || ( ص ) خبر مرگ آرنده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). ناعی. ( اقرب الموارد ). خبر مرگ دهنده. || خبر مرگ داده شده. ( ناظم الاطباء ). || ( مص ) نَعْی ْ. نُعیان. رجوع به نَعْی ْ شود.

فرهنگ معین

(نَ ) [ ع. ] ۱ - (مص ل. ) خبر مرگ کسی را دادن. ۲ - (اِ. ) خبر مرگ.

فرهنگ عمید

خبر مرگ.

فرهنگ فارسی

۱ - ( مصدر ) خبر مرگ کسی را دادن. ۲ - خبر مرگ: سرد مهرا روز. که این نعی جان سوز بدو رسید و فرونایستاد.

ویکی واژه

خبر مرگ کسی را دادن.
خبر مرگ.

جمله سازی با نعی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بگذرانم ز صراط و برهانم ز عذابت در بهشت آرم و بر خوان نعیمت بنشانم

💡 از جاه او حدیقهٔ حق گشته پر نعیم وز فر او صحیفهٔ دین گشته پر نگار

💡 گرفتم اینکه نعیم جهان بکام من است روان بکاهم تا چند و تن بیفزایم

💡 کهنسالان نقل کرده‌اند که ایشان پاسخ می‌دهد:اگر این درب قابل استفاده نیست، فروش آن مانعی ندارد و باید پول آن را خرج تعمیر و مرمت زیارتگاه شاهزاده ابوالفتوح کنید..

💡 ای که ز نظاره حسن بتان مانعی چشم تو گر بسته اند رو که دو گوشم کر است

💡 و روی انّ النّبی (ص) قرأ: أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ علی المنبر یوما فقال له رجل عن ایّ نعیم نسأل و انّما نأکل فی انصاف بطوننا و نلبس الصّوف کالضّان و سیوفنا علی عواتقنا؟ فقال (ص): «انّها ستکون».