نعال. [ ن ِ ] ( ع اِ ) ج ِ نعل، به معنی کفش است. رجوع به نَعل شود:
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد.سعدی. || نعل اسب. ( از غیاث اللغات ):
گشته از میخ نعال مرکبان تحت الثری
گاو را چون خانه زنبور در تن استخوان.عبدالواسع جبلی. || صَف ِّ نعال؛ کفش کن. پائین اطاق. آستان. آستانه. درگاه. پایگاه. پایگه. ( یادداشت مؤلف ):
بود که صدرنشینان بارگاه قبول
نظر کنند به بیچارگان صف نعال.سعدی.
نعال. [ ن َع ْ عا ] ( ع ص ) نعل بند. که نعل بر ستوران بندد:
آن کمیت گهری را که تو دادی به رهی
جز به شش میخ برآن نعل نبندد نعال.فرخی.
(نِ ) [ ع. ] (اِ. ) ۱ - جِ نعل، کفش ها، پاپوش. ۲ - پایین مجلس، درگاه.
۱. = نعل
۲. درگاه، پایین مجلس: صف نعال.
درگاه وپایین مجلس
(اسم ) جمع نعل: ۱ - کفشها پاافزارها. ۲ - کفشکهای ستوران: و از غبار نعال باد پایان چشم ملک خیره گشت.
نعل بند. که نعل بر ستوران بندد
جِ نعل؛ کفشها، پاپوش.
پایین مجلس، درگاه.
💡 نعال مرکب او زیب گوش گردون گشت قبار درگه او کحل چشم اختر شد
💡 ملک بخدمتش از سالکان راه رضاست فلک بدرگهش از ساکنان صف نعال
💡 خورشید نور خویش نگسترده بر زمین جز بهر آن که بوسه زند بر نعال تو
💡 هلال تیره شود بر فلک ز مرکب تو هلال شکل کند خاک تیره را به نعال
💡 به طیر ماند کش تنگ درکشد رایض به طور ماند کش نعل بر زند نعال