نصیح

لغت نامه دهخدا

نصیح. [ ن َ ] ( ع ص ) پنددهنده.( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). ناصح. ( مهذب الاسماء ) ( متن اللغة ) ( اقرب الموارد ) ( المنجد ). نیکخواه. ( دهار ). نصیحت کننده. ( فرهنگ خطی ). ج، نُصَحاء.
نصیح. [ ن َ ] ( اِخ ) ابن نهیک الکلابی، از شعرای عرب است و در حدود سال 150 هَ. ق. درگذشت، در الاغانی قصیدتی از او نقل شده که مطلعش این است:
ألا من لقلب فی الحجاز قسیمه
منه بأکناف الحجاز قسیم.( از الاعلام زرکلی ج 8 ص 356 ).و نیز رجوع به الاغانی چ ساسی ج 12 ص 33 شود.

فرهنگ معین

(نَ ) [ ع. ] (ص. ) نصیحت کننده، پند - دهنده.

فرهنگ عمید

ناصح، نصیحت کننده، پنددهنده.

فرهنگ فارسی

ناصح، پنددهنده، نصحائ جمع
( صفت ) نصیحت کننده پند دهنده اندرز دهنده جمع: نصحائ.
ابن نهیک الکلابی از شعرای عرب است و در حدود سال ۱۵٠ هجری قمری درگذشت ٠

ویکی واژه

نصیحت کننده، پند - دهنده.

جمله سازی با نصیح

💡 نصیحت تو به جایی نمی رسد زاهد تو و تلاوت قرآن، من و دعای قدح

💡 هم طالع نصیحت درد دلیست ما را در پیش هر که گفتنی نشنیده و شنیده

💡 در کنار او نشستی صبح و شام نه نصیحت گوش کردی، نه پیام

💡 مرا ز خضر طریقت نصیحتی یادست که بی گواهی خاطر به هیچ راه مرو

💡 نصیحتی است مگر بشنوی وگیری یاد کازین سپس بجزاز نیکویی نیاغازی