لغت نامه دهخدا
نردی. [ ن َ ] ( ص نسبی ) منسوب به نرد. رجوع به نرد شود.
- عظم نردی؛ استخوانی که کنار استخوان پاشنه به آن پیوسته است و آن شش پهلو دارد مانند کعبتین نرد. رجوع به تشریح میرزاعلی ص 154 شود.
نردی. [ ن َ ] ( ص نسبی ) منسوب به نرد. رجوع به نرد شود.
- عظم نردی؛ استخوانی که کنار استخوان پاشنه به آن پیوسته است و آن شش پهلو دارد مانند کعبتین نرد. رجوع به تشریح میرزاعلی ص 154 شود.
منسوب به نرد است یا عظیم نردی استخوانی که کنار استخوان پاشینه و به وی پیوسته است و آن شش پهلو دارد مانند کعبتین نرد.
💡 نردیک اذان سحر از جای بجستم گفتم بهلم نقشی ازین نادره کردار
💡 از گردش چشمت هست آواردگی دلها تا کعب نفرماید، جنبش نکند نردی
💡 خمش گزاف مینداز مهره اندر طاس به ما گذار که ما اوستاد این نردیم
💡 ما بسان مهره نردیم اندر برد و باخت خصل ما و جنبش ما شد بفرمان کعاب
💡 روزگاری است به گردون دغا هم نردیم عجبی نیست اگر پخته بود بازی ما