ندانسته

لغت نامه دهخدا

ندانسته. [ ن َ ن ِ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) نادانسته. مقابل دانسته. رجوع به دانسته شود. || نشنیده. پی نبرده. نفهمیده:
بگفتا خموش ای برادر بخفت
ندانسته بهتر که دشمن چه گفت.سعدی. || مجهول:
دانست باید این و جز این را نیز
دانسته به بود ز ندانسته.ناصرخسرو.|| ( ق مرکب ) علی العمیاء. بلااراده. بی مطالعه و بی تأمل.

فرهنگ فارسی

آنچه که دانسته نشده نامعلوم مقابل دانسته: مطلب دانسته ویاندانسته اززبان این زن جایی درزکرده بود.

ویکی واژه

inconsapevole

جمله سازی با ندانسته

💡 زانکه احوال او چنان کان هست جز خدا هیچکس ندانسته است

💡 به پاسخ بگویش که ای زشت دیو ندانسته‌ای فر کیهان خدیو

💡 از گرد لبش چون خط مشکین نشود دور حرفی که ندانسته برآید ز دهانش

💡 گفتنی‌ست برخی فقهای مخالف وجوب حجاب، موی سر را جزو بدن ندانسته و در نتیجه چنین احادیثی را دال بر وجوب ستر راس نمی‌دانند.

💡 ز بوی یاسمن یأس مغز من تازه است گل امید ندانسته ام چو بو دارد

💡 توئی اصل این ندانسته چه بودت تو ره گم کردهٔ آخر چه بودت

باایمان یعنی چه؟
باایمان یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز