لغت نامه دهخدا
نخراشیده. [ ن َ خ َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) خراشیده ناشده. مقابل خراشیده. رجوع به خراشیده شود. || ناخار. ناخراشیده و ناتراشیده. ناهموار. ناملایم. خشن. بی ادب. رجوع به ناخراشیده شود.
نخراشیده. [ ن َ خ َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) خراشیده ناشده. مقابل خراشیده. رجوع به خراشیده شود. || ناخار. ناخراشیده و ناتراشیده. ناهموار. ناملایم. خشن. بی ادب. رجوع به ناخراشیده شود.
(نَ خَ دِ ) (ص مف. ) (عا. ) ۱ - کنایه از: بدشکل، ناهموار. ۲ - خشن، بی ادب.
خراشیده نشده، خشن و ناهموار.
( اسم ) ۱ - خراشیده نشده مقابل خراشیده ۲ - ناهموار.۳ - خشن بی ادب. یانتراشیده ونخراشیده.
(عا.)
کنایه از: بدشکل، ناهموار.
خشن، بی ادب.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای که دل از غم نخراشیدهای عافیت خویش کجا دیدهای؟
💡 گوشی نخراشیده صدای جرس ما ما نرم روان قافله ریگ روانیم