لغت نامه دهخدا
نجوش. [ ن َ ]( نف ) در تداول، دیرآشنا. مردم گریز. دیراُنس. که به زودی و به آسانی با کسان انس و الفت نگیرد. که با مردم نجوشد. که با آشنایان و کسان، گرم و مهربان نیست.
نجوش. [ ن َ ]( نف ) در تداول، دیرآشنا. مردم گریز. دیراُنس. که به زودی و به آسانی با کسان انس و الفت نگیرد. که با مردم نجوشد. که با آشنایان و کسان، گرم و مهربان نیست.
(نَ ) (ص فا. ) (عا. ) گوشه گیر، مردم گریز.
( صفت ) آنکه کمتربامردم آمیزش کندمرم گریزدیر آشنا: خودرای وکله خشک وبدتراز آن کینه یی ونجوش بود.
(عا.)
گوشه گیر، مردم گریز.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چراغ از دیده چندان روی پوشد که دیگ روغنش ز آتش نجوشد
💡 چنان که بی تو زند جوش لجه اشگم عجب که سینه نجوشد ز رشک دریا را
💡 نگر تا نجوشی به کردار طوس نبندی به هر کار بر پیل کوس
💡 نَقوع: خیسانیده که نجوشانیده صاف نموده استعمال کنند.
💡 چگونه چشمه خورشید را بخاک بپوشم چو هست آتش عشقم بجان چگونه نجوشم