لغت نامه دهخدا
موهومی. [ م َ / مُو ] ( ص نسبی ) هرچیز منسوب به موهوم. ( یادداشت مؤلف ). خرافی. موهوماتی. انیاب اغوالی. نیش غولی. ( یادداشت مؤلف ). || ( اصطلاح ریاضی ) عدد موهومی. ( یادداشت مؤلف ). عدد مفروض. عدد فرضی.
موهومی. [ م َ / مُو ] ( ص نسبی ) هرچیز منسوب به موهوم. ( یادداشت مؤلف ). خرافی. موهوماتی. انیاب اغوالی. نیش غولی. ( یادداشت مؤلف ). || ( اصطلاح ریاضی ) عدد موهومی. ( یادداشت مؤلف ). عدد مفروض. عدد فرضی.
هر چیز منسوب به موهوم.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نشستی تا کند پیدا غبار نقش موهومی حیا نم میکشد از انتظار کلک نقاشم
💡 کاش بر بنیاد موهومی نمیکردم نظر فهم خود بیش از خرابیها خرابم میکند
💡 جلوهٔ عیش و الم یکسر به موهومی گذشت عمر را کیفیت تصویر ماه و سال بود
💡 در عالم حق که خود حقیقت همه اوست عالم بمثل نقطه موهومی نیست
💡 کاش موهومی به فریاد غبار ما رسد رنگها باید پری افشاند عنقا میرود
💡 پر افشانست موهومی ولی چشم تأملکو تلاش ذرهٔ ما هیچ جا روزن نمیبیند