مهوس. [ م ُ هََوْ وَ ] ( ع ص ) دیوانه. ( منتهی الارب ). ابله. خل. || صاحب هوس. به هوس افتاده. مشتاق. سخت شیفته:
ای دیده عالم به جمال تو منور
این روح ملایک به لقای تو مهوس.ناصرخسرو.این چو طوطی بود مهوس و آن
چون خروسی که طبعش احسان است.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 847 ). || پریشان. آشفته:
صورتش بست کز رسیدن او
خاطر من مهوس است، برفت.خاقانی.
(مُ هَ وَّ ) [ ع. ] (اِمف. ) ۱ - به هوس افتاده. ۲ - دیوانه، ابله.
صاحب هوس.
( اسم ) ۱ - خل و ابله کننده. ۲ - کیمیاگر.
به هوس افتاده.
دیوانه، ابله.
💡 دل بسته هوس چه زنم لاف عشق تو کار مهوسان نبود مهر مهوشان
💡 صورتش بست کز رسیدن او خاطر من مهوس است برفت
💡 شبی که روی تو ما را چراغ مجلس شد به سوختن دل پروانهاش مهوس شد
💡 به توبه شیخ مهوس مرا موسوس شد چو دید ساغر لعلت حریف مجلس شد
💡 عشق وهوس وجود و عدم این چه علت است پیدا بود نهایت حد مهوسی