مهست

لغت نامه دهخدا

مهست. [ م َ هََ / م َ هَِ ] ( ص ) سنگین و گران. ( برهان ) ( آنندراج ). || ( ص عالی ) مهترین. بزرگترین:
ز شاه سرافراز و خورشید چهر
مهست و به کامش گرایان سپهر.فردوسی.نخستین سرنامه گفت از مهست
شهنشاه کسرای یزدان پرست.فردوسی.به عنوانش بنوشت شاه مهست
جهاندار بهرام یزدان پرست.فردوسی.

فرهنگ معین

(مِ هَ ) [ په. ] (ص. ) مهمترین و بزرگترین.

فرهنگ عمید

مِهترین، بزرگ ترین.

فرهنگ فارسی

مهترین، بزرگترین
۱ - مهترین بزرگترین. ۲ - ( در مورد شاه ) اعلی حضرت: نخستین سر نامه گفت از مهست شهنشاه کسرای یزدان پرست. ( شا. بخ )

فرهنگ اسم ها

اسم: مهست (دختر، پسر) (فارسی) (تاریخی و کهن) (تلفظ: ma(e)ha(e)st) (فارسی: مهست) (انگلیسی: mahast)
معنی: بزرگترین و مهمترین، نام پسر داریوش پادشاه هخامنشی، ( در قدیم ) بزرگترین، مهمترین، اعلی حضرت ( صفت یا عنوانی برای شاه )

ویکی واژه

مهمترین و بزرگترین.

جمله سازی با مهست

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 یکی خورست درخشان ز چارده روزن یکی مهست فروزان ز چارده منظر

💡 وجه قضیم مرکبم از خرمن مهست زان قرص آفتاب بیک جو نمی خرم

💡 بفروغ مهر رویش که مهست از آن عبارت بفریب چشم مستش که دهد جهان بغارت

💡 خوشبختانه هایده خیلی زود به اشتباهی که مرتکب شده بود پی برد و دو هفته بعد، هر دو خواهر یعنی هایده و مهستی در برنامه شما و رادیو شرکت کردند و گفت و گوی آن‌ها در آغاز برنامه خیلی به دلها نشست.

💡 باشه که بخوبی رخش افزون ز مهست گر نرد ندیمانه نبازیم بهست

💡 وی برخ رشگ ماه و پروین بشکر خنده جان شیرین روی خوب تو یا مهست این چین زلف تو یا شبست آن