مهدم

لغت نامه دهخدا

مهدم. [ م ُ دِ ] ( ع ص ) ناقة مهدم؛ ماده شتر سخت آزمند گشن. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
مهدم. [ م َ دُ] ( اِ ) پرنده ای است صاحب مخلب و دم او ابلق می باشد و آن را پر تیر سازند. ( برهان قاطع ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( از جهانگیری ) ( از ناظم الاطباء ):
گه کنی تیر چرخ را مرغش
گه کنی زاغ شام را مهدم.امیرخسرو ( از جهانگیری ).|| کبوتری که تمام پر او سیاه و دم اوسفید باشد. ( از برهان ) ( از انجمن آرا ) ( از آنندراج )( از ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(مَ دُ ) (اِ. ) ۱ - پرنده ای است صاحب مخلب و دم او ابلق می باشد و او را پر تیر سازند. ۲ - کبوتری که تمام پرش سیاه و دمش سفید باشد.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - پرنده ایست صاحب مخلب و دم او ابلق میباشد و او را پر تیر سازند ( برهان ). ۲ - کبوتری که تمام پرش سیاه و دمش سفید باشد ( برهان ): [ گه کنی نسر چرخ را مرعش گه کنی زاغ شام را مهدم.] ( جها ) توضیح با ماخذی که در دست بود این دو پرنده را نشناختیم
پرنده ای است صاحب مخلب و دم او ابلق می باشد و آن را پرتیر سازند.

ویکی واژه

پرنده‌ای است صاحب مخلب و دم او ابلق می‌باشد و او را پر تیر سازند.
کبوتری که تمام پرش سیاه و دمش سفید باشد.

جمله سازی با مهدم

💡 برای همین مادر پاکزاد بپرورد و درمهدمان شیرداد

💡 فرود آر مهدم به درگاه خویش مگردان سر رشته از راه خویش

💡 اگر بودی ز طفلان عقل من بیش نکردی جور این مهدم جگر ریش

💡 سکندر که پرورده مهدم اوست بر او رنگ شاهی ولیعهدم اوست

💡 نشاندی شاد چون طفلان بمهدم زمانی شیردادی، گاه شهدم

💡 بشد در موقع این عید ملی پی بنیان خود رایان مهدم