مناصح

لغت نامه دهخدا

مناصح. [ م ُ ص ِ ] ( ع ص ) نصیحت کننده. اندرزدهنده: استرضای جوانب از موءالف و مجانب و اقارب و اباعد... و منافق و مناصح... تمام به اتمام رسانید. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 172 ).
بیار ساقی سرمست جام باده عشق
بده برغم مناصح که می دهد پندم.سعدی.رجوع به مناصحت شود.

فرهنگ معین

(مُ ص ) [ ع. ] (اِفا. ) نصیحت کننده، پند دهنده.

فرهنگ عمید

نصیحت کننده، پنددهنده.

فرهنگ فارسی

( اسم ) نصیحت کننده پند دهنده: [... و استرضائ جوانب از موالف و مجانب و اقارب و اباعد... و مناطق و مناصح... باتمام رسانید. ] ( مرزبان نامه. ۱۳۱۷. ص ۱۸٠ )

جمله سازی با مناصح

💡 این بیکران نواخت ز سلطان شرق و غرب پاداش آن مناصحت بیکران تست

💡 دیدم که نصیحت نمی‌پذیرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نمی‌کند. ترک مناصحت گرفتم و روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما کار بستم که گفته‌اند: بلِّغ ما عَلیکَ فاِن لَم یَقبلوا ما عَلیکَ

💡 رای آنست که هم امروز رسولی فرستیم مردی رسم‌شناس، سخن گزار، هنرور، به‌آلت که به‌کفالتِ او کفایتِ مهمّات باز شاید گذاشت و آبِ لطف با آتشِ عنف جمع تواند کرد و زهرِ مکافحت با عسلِ مناصحت تواند آمیخت.