ملوث

لغت نامه دهخدا

ملوث. [ م ُ ل َوْ وَ ] ( ع ص ) آلوده. ( غیاث ) ( آنندراج ). آلوده شده. آلوده به پلیدی. ( از ناظم الاطباء ).
- ملوث ساختن؛ ملوث کردن: آنچه در آن موضوع ماند، به هرگونه قاذورات و پلیدیها ملوث و مکدر ساختند. ( ظفرنامه یزدی ). و رجوع به ترکیب ملوث کردن شود.
- ملوث شدن؛ آلوده شدن.
- ملوث کردن؛ آلوده کردن. ( ناظم الاطباء ). آلودن: و به لوث خبث باطن و آلودگی خیانت شهوت ملوث و ملطخ کردم. ( سندبادنامه ص 71 ).
- ملوث گردانیدن؛ ملوث کردن: جمال صیانت به خال خیانت ملوث گردانیدی. ( سندبادنامه ص 70 ). و رجوع به ترکیب قبل شود.
|| تیره کرده ( آب ). ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا )
ملوث. [ م ِل ْ وَ ] ( ع ص ) مرد شریف. ( منتهی الارب ). مرد بزرگ قدر شریف. ( ناظم الاطباء ). سید شریف. مَلاث. ج، ملاوث و ملاوثة. ( اقرب الموارد ).

فرهنگ معین

(مُ لَ وَّ ) [ ع. ] (اِمف. ) آلود شده.

فرهنگ عمید

پلید و آلوده شده، آلوده به پلیدی.

فرهنگ فارسی

پلیدو آلوده شده، آلوده به پلیدی
( اسم ) آلوده به پلیدی آلوده شده.
مرد شریف. مرد بزرگ قدر شریف.

جمله سازی با ملوث

💡 ... و کار بوم و نفاق و غدر او را همین مزاج است و معایب او بی نهایت. و این قدر که تقریر افتاد از دریایی جرعه ای و از دوزخ شعله ای باید پنداشت. و مباد که رای شما برین قرار گیرد، چه هرگاه افسر پادشاهی بدیدار ناخوب و کردار ناستوده موم ملوث شد.

💡 زعشق پاکم اسیر حرمان زمن بتانراو گر نه چندان حذر نبودی شدی ملوث هوس گر آلود به عشق پاکم

💡 ظاهر کافر ملوث نیست زین آن نجاست هست در اخلاق و دین

💡 کاش‌که سیلی زمین تمام بشوید کز تو ملوث شده است تودهٔ غبرا

💡 شکوه حیدری آن سان به دان مخنت کرد که جامه را به تن نحسن خود را ملوث کرد