مقرع
مترادفها
کوبنده
لغت نامه دهخدا
مقرع. [ م ِ رَ ] ( ع اِ ) آوندی است که در وی خرما فراهم آورده شود. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
مقرع. [ م ُ رَ] ( ع ص ) آنکه کوفته شد پس برداشت سر را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). آنکه چون لجام آن را بکشند، سر را بردارد و بلند کند. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ معین
(مُ رِ ) [ ع. ] (اِفا. ) ۱ - کوبنده. ۲ - فال زننده.
جمله سازی با مقرع
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون برون تاخت چشمهٔ روشن حاجتی نایدش به مقرعه زن
💡 حدیث حسودت چه گویم که باشد سر مار افعی سزاوار مقرع
💡 پیر راهب شده ناقوس زنان نوبتی مقرعه بر کوس زنان
💡 برق و سحاب آینه پیل مست بید و سمن مقرعه و ذوالفقار
💡 خوان صبوحی به شیب مقرعه کن لاش کابرش روز آتشین ستام برآمد
💡 زنند مقرعه به پیش پادشا دوال مار و نیش اژدهای او