معدی

لغت نامه دهخدا

معدی. [ م ِ / م َ ] ( ص نسبی ) هر چیز منسوب به معده. ( ناظم الاطباء ). منسوب به معده: عصیر معدی. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
معدی. [ م ُ ] ( ع ص ) مسری و سرایت کننده. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ): چون عضوی از اعضای مردم به بیماری معدی چون آکله و جدری وجذام یا از زهر مار متألم و متأثر گردد از برای سلامت مهجت و ابقای بقایای اعضای آن عضو را اگرچه شریف بود به قطع و حرق علاج فرمایند. ( سندبادنامه ص 78 ).
معدی. [ م َ دی ی ] ( ع ص ) ستم دیده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). هو معدی علیه؛ او ستم دیده است. ( ناظم الاطباء ).
معدی. [ م ُ دا ] ( ع اِ ) مالی عنه معدی؛ یعنی تجاوزی نیست از برای من به سوی غیر آن. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
معدی. [ م ُ ع َدْ دی ] ( ع ص ) تجاوزکننده. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به معده: عصیر معدی.
تجاوز کننده

جمله سازی با معدی

💡 آن قوی پنجه دانا فکن از جا کندار پور و قاص و وگر زاده معدی کرب است

💡 سعد وقاص و عمرو معدی را آن دو آزاده و آن دو هادی را

💡 نوشد به عدم روانت معدیت «حاجب » ز زبان خامه جلاب

💡 ۱ ـ در صورت وجود عیب کارکبد یا کلیه و وجود سابقه ناراحتی‌های‌معدی ـ روده‌ای، با احتیاط فراوان مصرف‌شود.

💡 این چشمه بر سر این راه و ۱ میل به جنوب قرار دارد که آن را آب معدی کمشک می‌نامند.

💡 صاحب الجیش سید العرب آنک نه معدی چنو نه عدنانی