محلوج

لغت نامه دهخدا

محلوج. [ م َ ] ( ع ص ) حلیج. ( منتهی الارب ). قطن محلوج، پنبه که از پنبه دانه بیرون کرده باشند. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). پنبه زده. پنبه دانه بیرون کرده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). پنبه بریده. مهذب الاسماء ). پنبه زده شده و بخیده و حلاجی کرده شده آماده برای رشتن که بنجک و بندک و بندش نیز گویند. ( ناظم الاطباء ). شیده. ندیف. زده. واخیده. منقوش. فلخمده. فلخمیده. فلخوده. فرخمیده. مندوف. غاژده. پخته. حلاجی شده.فخمده. فخمیده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ):
همان اشتر که پوشیدش به دیبا باد نوروزی
خزانی باد پنهان کرد در محلوج کوهانش.ناصرخسرو.|| زمینی که گیاه آن را بکلی چریده اند. ( مرصع ).

فرهنگ معین

(مَ ) [ ع. ] (اِمف. ) پنبة حلاجی شده.

فرهنگ عمید

پنبه ای که آن را از پنبه دانه جدا کرده باشند، حلاجی شده، پنبۀ زده شده.

فرهنگ فارسی

حلاجی شده، پنبه زده شده
( اسم ) پنب. از دانه پاک کرده شده حلاجی شده.

ویکی واژه

پنبة حلاجی شده.

جمله سازی با محلوج

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همان که سر که پوشیدش به دیبا باد نوروزی خزانی باد پنهان کرد در محلوج کوهانش

💡 از سال سوم به بعد نایب‌رئیس: علی اکبر محلوجی، علی رضایی و محمد دهدشتی

💡 اوّل محلوج وار پاک شد از خبثِ شرک پس سرِ حلّاج شد تاجِ سرِ دارِ عشق

💡 یا طایفهٔ پنبه‌فروشان ز پس سود آورده همی پنبهٔ محلوج به بازار

💡 قدش به هیات‌ گفتی‌ کمان حلاجست شمیده پنبهٔ محلوجش از کرانهٔ سر

کبود یعنی چه؟
کبود یعنی چه؟
قورساق یعنی چه؟
قورساق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز